تبليغاتX
چي شد اون روزا كه عشق سلطان بود ؟...
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست هيچ شاهي به گدا سرور نيست

فکر میکردم عاشقی فقط توی ترانه هاست

 قصه ای گمشده تو غبار رؤیاهای ماست

فکر میکردم مگه میشه با یه چشم به هم زدن

دل به دریا زدو رفت تا مرز دیوونه شدن

با خودم میگفتم این حرفا فقط تو قصه هاست

 عشق فقط یه دلخوشی برای زندگی ماست

اما با دیدن تو دلم بهونه گیر شده

 این بار این ماهیه مغرور توی تور اسیر شده

حالا میبینم که آسمون چقدر آبیتره

 چشم تو من رو تا بیکران به رؤیا میبره

فکر میکردم نمیشه اما شدو حالا دیگه

 این دیوونه فقط از نگاه تو غزل میگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 14:51  توسط مهرداد | 

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوائی دنبال بهونم

با بوسه ای آروم خوابم را دزدیدی توشدی تعبیر روئیای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تمومه خوابو خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهائیم همرنگ گیسوته آغوشت رو با کن بانوی مهتابی

دلواپسی ها مو با خنده ای کم کن که توئی پایان تردیدو بی تابی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:33  توسط مهرداد | 

نمي دونم كه تو رو نفرين كنم , يا اين دلم

نمي دونم كه تو حل مشكلي , يا مشكلم

با تو عاشقانه بودم پس چرا حسرت يه روز عشق موند به دلم

با تو شاهنامه بودم نه يك غزل , با تو رودخونه بودم نه يك قنات

يه روزي منو تو بوديم اما حالا, منو تنهائي ويك عمر خاطرات

تو رفتيو صبر ما سفر شد دل آروم ما دربدر شد

ندونستم چرا مرغ عشقم توي عاشقي بي بال و پر شد

توي اين قربت پر گرگ و هراس دارم عين ماهيا جون ميكنم

خستم از تظاهر ايستادگي جاي دندون هزار گرگ به تنم

نه كسي مي دونه كه من چي ميخوام نه خودم دونستم عيب كار كجاست

تا به هركي ميگي عاشقي چيه ميگه بگذر عاشقي تو قصه هاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:12  توسط مهرداد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 8:35  توسط مهرداد | 

ميبينم صورتمو تو آينه با لبي خسته ميسپرسم از خودم

اين غريبه كيه از من چي ميخواد اون به من يا من به اون خيره شدم

باورم نميشه هرچي ميبينم چشمامو يه لحظه رو هم ميذارم

با خودم ميگم كه اين صورتكه ميتونم از صورتم برش دارم

ميكشم دستمو روي صورتم هرچي بايد بدونم دستم مي گه

منو توي آينه نشون ميده ميگه اين توئي نه هيچكس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم قصه ها

مونده روي صورتت تا بدوني حالا امروز چي ازت مونده به جا

آينه ميگه تو هموني كه يه روز ميخواستي خورشيد رو با دست بگيري

ولي امروز شهر شب خونت شده داري بيصدا تو قلبت ميميري

ميشكنم آينه رو تا دوباره نخواد از گذشته حرف بزنه

آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه اما باز تو هر تيكش عكسه منه

عكسها با دهن كجي بهم ميگن : چشمه اميد رو ببر از آسمون

روزها با همديگه فرقي ندارن بوي كهنگي ميدن تمومشون

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:34  توسط مهرداد | 

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم

عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم

عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد

آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم

بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند

آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم

اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه

چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم

وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم

فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم

باز هم نام ترا در دل خود حک کردم

و محال است از اين ايده خود برخيزم

باز سايه بالای سرم باش عزيزم

مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:17  توسط مهرداد | 

اون روزها گذشتند.

روزهای پياپی شور و زندگی.

روزهايی که بوی اميد می داد.

 لحظه هايی که مرا تااوج خوشبختی می رساند.

آنجا که به ابرها دست می کشيدم

و با تلالو خورشيد زندگی می کردم.

و ثانيه هايی که دريای نيلوفرقلبم  قد می کشيد و

می پيچيد و به بغض ابرها می رسيد.

اما........

حالا من مانده ام و دلتنگی.

من مانده ام و دنيايی حرف نگفته.

حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره.

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ.

انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سياهی سمج روزهای بی پايان گم.

کاش می توانستم از ديار غريبانه دلتنگی هجرت کنم.

کاش توان اين را داشتم تامرز رويای سبز با هم بودن پرواز کنم

و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بيابم

اما زندگی عوض نمی شود

روی لحظه ها پا می گذارد و می رود.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:32  توسط مهرداد | 

چه شهر پر آشوبيست چشمانت


از مژگانت تا انتهاي دورها تاريكيست


راه من مثل نگاهت گنگ


و خيالم مثل چشمانت آشوب


كُشتن لحظه به لحظه كه تو را خواهم ديد

عادتم گشته ولي آمدنت هرگز ...


اي تنت معبد بي كسيم را تنها كس


در شب بي كسيم با من باش


تا ز بوي سحرت شام من آشفته شود


شب غمگين مرا همچو سحر روشن كن


تا غروب از فلق روي تو روشن گردد
.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:1  توسط مهرداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
::..یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم...::
ارادتمند شما , مهرداد هستم 20 ساله دانشجوی ICT
منتظر نظرات گرانبهاتون هستم ...

لينك دوستان
درد دل
احسان خوشگله
دل شكسته
محمد مهدی
::.red boy.::
cjtj
...jimi...
آقا محمد و مریم خانوم گل
jeyjey
حمیدجان
دلتنگیهای نسرین
ناقوس عشق
آقا سعید
آقا علی
مینا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
آذر 1387
فروردین 1387
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
دانلودها
آهنگ با حال از احسان
آهنگ بی تو از شادمهر
آهنگ اونه اونه از شادمهر
آهنگ شب بارونی از آقای صادقی
آهنگ بشکن از سلطان مشکی
آهنگ کما بازم از آقا رضا
مارو باش ( رضا صادقی )
با ما بد کردی عزیز (رضا صادقی)
قاصدک (رضا صادقی )
بشکن(رضا صادقی )
دلم برات میسوزه(رضا صادقی )
باورم نمیشه (رضا صادقی )
خود کشی ( محسن چاوشی )
تو و فاصله ( محسن چاوشی )
متاسفم ( محسن چاوشی )
عروس من ( محسن چاوشی )
خیانت ( محسن چاوشی )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال مهرداد


mehrdad.Sahba

تعداد بازديدها: افراد آنلاين: